منم که می بارم
تو ظلم میکنی و
منم که برج گناه می سازم
تو مست میکنی و
منم که تن به شلاق می دهم
سهم تو ای نازنین, همه خنده و شادی
منم که راحتی را طلاق می دهم
تو ظریفی چو آیینه
منم که میشکنم ازسنگ روزگار
تو خود گل به اندامت باشد
منم که باید بسوزم از سوز خار
ابر
ابر نوشت: برا خودمون مردا
کارای بدی که کردم .مثه یه ارتش منظم. جلو چشم_ وجدانم رزه میرن.
و خوبیام و مهربونیام انگار از سرزمین ذهنم بار سفر بستن.و هیچ کمکی بهم نمیکنن.
کاش میشد خودم هم با اونا همسفر میشدم و کسی دیگه نمیتونست نشونی ازم بگیره.
هر روز غروب که میشه میرم یه جای خلوت سر یه تپه. و از اون بالا ادمایی که به اندازه یک مورچه هستن رو میبینم.
و واقعا احساس میکنم اونا مثه یه گله مورچه هستن که فقط تو فکر اذوقه زمستونشون هستن.
و هیچ فکر دیگه ای جز سیر کردن شکمشون ندارن.
و شاید هم کار درست رو اونا میکنن.
اونقدر این روزا فکر میکنم و به هر چیزی گیر میدم .
که ذهنم هم عاصی شده از دستم.
راستی این روزا خوراکم شده شعر و باز شعر و باز شعر.
فروغ رو نشخوار میکنم . و با کلمه کلمش کشتی میگیرم. اصلا شدید باهاش درگیرم.
و برزخی سرد برایم در این فصل گرما در راه است.
و امید,!!!!!!!!. واژه ای گم شده در فرهنگ لغت من.
کاش مورچه ای بشوم در پی رزق زمستانم یا کلاغی قار قاری بر سر درختی سوزنی.
و یا شاید سنگی بر لب ساحل رودی پر خروش.
در هوای تو, با حوا نمی آسودم
من خودم را اسماعیل عشقت کرده ام
ای خلیل مهربانی , به تو عادت کرده ام
عصای موسی, عشقم به تو را ,نیم نمی کند
دلم از جنگ با مارهای فرعون, بیم نمی کند
بی گمان تو خود_ نفس پاک خدایی
فرزند او.عشق من.از بدی جدایی
ابر (فرزاد)
باور ندارم این منم
کلاغی سیاه ,در زمستانی کبود
سر کاجی بلند
ته باغی سوت و کور
پرنده آرزویم گنجشکی کوچک بود
لب حوض نقاشی_ زندگی
اما برف_ خستگی
بالم را شکست
چه آسان شوکران تلخ_ روزگار
به کامم جاری شد
و اینک,من کلاغی یخ زده ام
سر کاجی بلند
ابر
سایه خیالت در اینجا سر نمی دواند
پر از خاطرات شومیم
روزهای کلنجار
شب های سکوت
خسته از تکرار
از ما بودن عاصی
هر یک در پی من بودن.
بیا دیگر حرفی از همراهی نزنیم
قاصدک رویا هامان را, هر یک به سویی بفرستیم
راه منو تو, یکی نیست.
ابر

از آن روز ها که میپنداشتم زندگی لبخندیست با بوی مهربانی
یا شاید رازیست با بوی خدا سالها میگذرد
حالا منه خسته ,خاکستری,حیران,همیشه مست بی هدف
مانده ام که چرا مانده ام؟
همه فانوس های امید شکسته
پایم پر از جای زخم های, راه این بی ثمر زندگی
در سرم غوغاییست
بازار وهم های تیره, داغ است
در دهه سومم چین ها بر پیشانیم پرچین زده اند
راه نمیدهند هیچ فکر جدیدی را
چراها احاطه ام کرده اند؟
جوابی نیست در هیچ قانونی
هر کودکی که به دنیا میاید
من از او بیزارم
کاش تکرار نسل ها متوقف شود
درب گورستان را باز کنید
من از سفری تاریک میایم
خدا را می خواهم
در زیر سنگ قبری سیاه
کلی جواب طلب کارم
ابر
وقتی نگاهت می کنم؟
می_دیده ات را ,که بالا می برم
آیا خرابت می کنم؟
گم, که در جنگل موهایت می شوم.
تو را میگویم.تو.بی پناهت می کنم؟
دست داغت را, که مهمان دستم می کنم
می اندیشی, وام دارت می کنم؟
غزل که میگویم برای صداقت صدایت
در خیالت, که آیا؟ هوایت می کنم؟
هر چه هست در عالم من .توست
می پنداری, از خود جدایت می کنم؟!!!
ابر
.
مست میگذرم از لحظه های بی تو
هشیاری را میگذارم فقط برای تو
آنچه میشود را بایگانی میکنم
که دفتر عمرم باز است فقط برای تو
در شبی که با خاطرت خاطره بازی میکنم
پیک ها پیاپی پر و خالی میشود برای تو
دیده خمار میکنی. لب غنچه ,بغل باز
نگاه, بوسه و بازی بغل را نگه میدارم برای تو.
ابر
...................................
ابر نوشت:یک عاشقانه قدیمی.
....جای زخم خنجر روزگار است
شبی خوابیدم صبح که برخاستم
دیدم در اسیاب زندگی چرخیده ام.
ابر
نه سلامت نه جوابتنه ته مانده جامتنه ان حال خرابتنه ان بوی شرابت..نه یک بار که صد باربگویم من به تکرارندارم طاقت_ این باربرو از پیشم مرا بگذار..ابر
عاشق .عاشق . عاشق
گلو درد از تکرار عشق!
نه تکرار واژه
پیرهن های پاره
تجربه های زیاد
موهای به آسیاب نرفته سپید
وحشت از شکستن چرخ
وزنی که گم شده
در میان بازی شاعر و قلم
نکته را بگیر
_عاشق نشو_
ابر
آسمان ابری است و فصل سرما
تگرگ سخت می بارد بر سر ما
از آن فصلی که رفتی یک گذشته
دو سه ماهی از اون تاریخ رفته
هوا و شوق مدرسه از سر پریده
صدای زنگ ساعت خوابم رو دریده
دیگه چوب ناظم دردی نداره
کلاس ریاضی سر دردی ندارهبخاری نفتیه بد بو. اون وسط رو یادت هست؟
روش دستامون را گرم میکردیم خاطرت هست؟
یک روز یکیشون. یک جایی عصیان کرده
دل و خونه مردم یک شهر رو ویران کرده
گفتم یک نامه بدم یک وقت نگی فراموشم کردی
مثل آتیشی که آب ریختن روش خاموشم کردی
تو هم باید گاهی اندازه یادی یادم بکنی
با سلامی حتی از دور که باشه شادم بکنی
ابر

برو دیگر تو آنی که باید نیستی.نیستی
تو انسان که نه .چیستی؟ چیستی؟تو را رویایی شیرین در دلم داشتم
دیگر آن هم نیستی . کیستی؟کیستی؟
به رسم ادب .به پاس قدیم .جواب دادم سلامت را
بی تعارف. بعد از این نمیخواهم بشنوم. صدایت را
تو را روزی عاشق بودم. جان شیرین میخواندم
از در که برون رفتی .پشتت. بیرون کردم حتی هوایت را
دیگر نامم را نبر . نگو مرا دیده ای
پیش دوستان قدیم. نگو با من بوده ای
کاش آن زمان هیچ ناید در خاطرم
که یادم آید تو در برم آسوده ای
ابر
بیا داستانی بسازیم بی نظیر
در مهر تو به من هیچ بندی نیست
در کشته عشقت شدن رنجی نیست
.
در خاطر شیرینت به اندازه یادی جایم باشد
گر اشارتی دهی میجنگم شاید نایم باشد
ابر
.............................................................................
ابر نوشت:رویا را شبی بال و پر دادم و با او پرواز کردم تا اوج خیال .
خیالت هم خیالم را خیالاتی میکند
چه عشق بازی ها که در محضر خدا کردیم آن شب.
در غروبی زمستانی
سرد و تاریک
بغض آسمان شکسته
جوی آبی باریک
در کوچه باغ رابطه ها
شبگردی با تنهایی خیس
گم شده میان خاطره ها
میزند مار سکوت ش نیش
هو هو ی باد
خاطرش ناشاد
بوی چسبناک تنهایی
معشوق در یاد
.
برق آسمان
روشنایی ظالم
ترس گنجشک
از بی رحمی ناظم
شبگرد میرفت سر در گریبان
تا آخر همه کوچه های بی کسی
میرفت و میرفت و میرفت
تا بیابد در این زمستان هم نفسی
ابر(فرزاد)


