پوست صورتم دلتنگ نوازش نامرئیت شده

نسیم همان نسیم است

یاد تو نیست .زمخت شده


این شبها از چشمک زدن ستاره ها میترسم

لبخند بر لبم خشک میشود

شاید دیگر روشن نشود


از رهگذری میپرسم راه کوچه بیداری را

میگوید: تو بیداری زندگی همین اوهام است

برو به بویی یادی خوش باش


پر سنجاقک افتاد

چه راحت عضو لق میافتد

کاش دل. پر سنجاقک بود


نشعه تلخی میشوم

کلمات شیرین محو میشود

قدم در مرداب میزنم


این نیلوفر چه بیرحم است

غنچه ناز به اینجا تعلق دارد؟

اما مرداب هم زیباست


یاد رهگذز می افتم

زندگی همین اوهام است.

زندگی همین اوهام است؟


                                  ابر


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 10:10  توسط ابر  | 




آن روزها رفتند

 روزهای شاد روزهای سبز

این روزها آمدند

 روزهای غم روزهای بنفش

 

آن با هم بودنها یادمان نیست

دستهامان با هم غریبه شدند

حالا در این روزهای تنهایی

نه تو  مرا میشناسی نه من تو را

و چه سرد است اینجا

سلول سلولم طرح انجماد دارد

                                    

                                              ابر

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آبان 1393ساعت 12:57  توسط ابر  | 



این روزا که میگذره پر درده

تابستونه اما تنم یه سره سرده

حرفی برا گفتن ندارم

شعری واسه خوندن ندارم

بغضمم که بارون نمیشه

اشکمم مهمون ناودون نمیشه

همه بیت ها گم بی حرفی شدن

تو این تابستون. یخی .برفی شدن

دستم زیر چونه. نگاهم به خیابون

بیا مردی بکن آسمون. ببار بارون

ابری که من باشم غصه می بارم

سبزی که هیچ . تباهی می یارم

بزار من برم یه جای دور گم بی حرفی بشم

شایدم یه جای دیگه ببارم آدم برفی بشم

                                                                ابر بی بار

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 11:41  توسط ابر  | 



کف یک استخر خالی نشسته ام

خودم راه نفسم را بسته ام

هی زندگی را عق میزنم

از بوی این گه خسته ام

 

ابر

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 11:39  توسط ابر  | 



سحر گاهي بود

بانو خورشيد با ناز

از پشت كوه سرك مي كشيد

شبنم قلقلك ميداد 

برگ گل  حياط را

صداي گنجشكك اشي مشي مي امد

پيچك درد زايمان ديشب را داشت

برگي نو، زندگيه نو

و

هوايي كه صاف بود

مثل دل كودك

مثل زلف تو

بعد از بازي نسيم با او

چنان هوا دو نفره و عاشقانه بود

كه خاطرت را صدا كردم

اما آرام

كه حتي خاطرت هم آزرده نشود

 

ابر(فرزاد)

+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 18:35  توسط ابر  | 



شاعرى از بهر وزن و قافيه گفت
شب شراب نيارزد به بامداد خمار
بى گمان آن زمان شعر نو نبوده در ميان
ورنه بيارزد به تمام روز خراب و خمار

ابر

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 22:0  توسط ابر  | 



چای عصرانه ات را خوردی

سیگار فیلتر قرمزت را میراندی

مسافری برو

کلی,جاده نرفته منتظر توست

 

ابر

................................

فرزاد:مدتهاست به اینجا نیامده ام.راستش دلم تنگ شده بود براش. و از این به بعد بیشتر میام.

دوستای قدیمی کسای که هنوز فعالن بهم خبر بدن.

...............................................

راستی حالم هم خوب است. آرامم آرام.میدونم میگید خوب خاصیت پیریه. راستم میگید.فکر کنم یه کوچولو پیر شدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 11:40  توسط ابر  | 



تو رفته ای و من چشمم هنوز به ته جاده است

نسیمی بادی از آن سر نمی آید

فریاد منم از این سر به آن سر نمیرسد

آه از این سر وای به آن سر


بوی چسبناک تنهایی گرفته ام

کلید درب های روشنی شکسته

پرسه در خلوت سکوت میزنم

من اینجا مانده ام .درمانده ام


این دوست وفادار از من خسته

من هم بریده ام از سکوتش

من وسوسه یک رابطه میخواهم

من فریاد بی حد آرزو میکنم


از آن سر یک سایه میبینم

قدش. قد تو نیست

اما شاید مهربان باشد

به تنم خنکای همراهی بدهد

 

                                     ابر (فرزاد)

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 17:26  توسط ابر  | 



های فلانی!!!!
زمستان است
برف امد
سرد شد

شومینه میسوزد
چای عصزانه اماده
به خدا هنوز
صندلیت خالیست

ابر(فرزاد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1392ساعت 9:42  توسط ابر  | 



امسال زمستان برف بارید
بر شهر پر آشوب برف بارید
ز گرمای عشق خبری نیست
آسمان این را دانسنت و برف بارید

سرد است و ساکت در این دیار برف باریده
زمخت و بی احساس خیابانهای برف باریده
دست ها پاها سرها و دل ها همه شکسته
در این زمستان_سوزناک_ سرد_برف باریده

ابر(فرزاد)

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 11:0  توسط ابر  | 



دلم سفري دور ميخواهد

به دشتي سر سبز

تفاهمي مطلق با سكوت

سكوتي پر شده با صداي ساره

ميخواهم سم زندگي را بشويم

در چشمه آبي زلال

به تنم بمالم اميد را

اميدي كه نه مغشوش باشد نه كاذب

به هنگامه سفر عريان ميروم

نميخواهم خسته زنجير ها شوم

كاش شود روح باكره اي نصيبم شود

و منكوبم كند به شوكران مرگ

ابر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392ساعت 1:7  توسط ابر  | 



سحر گاهي بود

بانو خورشيد با ناز

از پشت كوه سرك مي كشيد

شبنم قلقلك ميداد 

برگ گل  حياط را

صداي گنجشكك اشي مشي مي امد

پيچك درد زايمان ديشب را داشت

برگي نو، زندگيه نو

و

هوايي كه صاف بود

مثل دل كودك

مثل زلف تو

بعد از بازي نسيم با او

چنان هوا دو نفره و عاشقانه بود

كه خاطرت را صدا كردم

اما آرام

كه حتي خاطرت هم آزرده نشود


ابر(فرزاد)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1392ساعت 16:19  توسط ابر  | 




فصل توت فرنگی که رسید

تو سبد بیاور

من شعر

حال میبینی

آن لوندهای سرخ تن

به سبد_ تو نرسیده

میان لب من و تو

محو میشوند

ابر(فرزاد)

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1392ساعت 9:15  توسط ابر  | 



بـی تو تنهـاییـم را پک می زنم
سیم های عصبیم را شک میزنم

میخواهم ریـه هایـم زنـدگـی را کـم بیـاورد
از شدت درد, فریادی بی صدا را دم بیاورد

شـرعـی ترین خودکـشـی را به جان میخرم 

کوله بار دنیایم هیچ است, با خود آن میبرم


ابر(فرزاد)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1392ساعت 9:2  توسط ابر  | 



تو اين روزاي پر مشغله. كه جمع كردن فكر و يك پيك نيك ياهاش رفتن. خيلي كار سختيه، شايدم كار نشديه .

نشستم تو اتاقم در حالي كه استكان چاييم كنارمه.پنجره رو به باغ رو باز كردم.و به دور دستها نگاه ميكنم.

و پرنده افكارم رو پرواز ميدم به اون دور دورا.

به روزاي كودكي به نوجوني و جووني.

ميخواستم يك جمع و تفريق بزنم ببينم چند به چندم.

باختم؟بردم؟!!!!!!!!!!!!

اما هر چي فكر ميكنم نميدونم به خودم بدهكارم يا طلب كار.!!!!!!!!!!!!!

به اين نتيجه نميرسم كه ايا زندگي ارزش تلاش كردن رو داره يا نه؟

زندگي كه به نفسي بنده و هيچ تعهدي برا آني بعدش نداره ارزش اونو داره كه كلي بايد و نبايد به خودم تحميل كنم.؟!!!!!!!!!!!!!!!!

اخرش هيچ نتيجه اي نگرفتم و پرداختم به روزمرگيام.

به فكر پول برا لاستيك ماشينم كه كهنه شده و بايد تعويض بشه.

به ناهاري كه بايد اماده كنم و بخورم تا قسمت شكموي تنم داد و بيدادش در نياد.

به دعا براي هيئتي كه رفته 5+1 كه شايد كاري كنن تحريم ها برداشته بشه.و تورم بياد پاييد و ارزوني بشه و من بتونم يك ادكلن تام فورد بخرم تا خوشبو بشم.

و درست كردن يك استكان چاي ديگه

و

زندگي شايد همين باشد خوردن چاي لب پنجره بعد از ميراندن سيگاري در ظهري پاييزي


فرزاد

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1392ساعت 13:26  توسط ابر  |