X
تبلیغات
روزای ابری



تو رفته ای و من چشمم هنوز به ته جاده است

نسیمی بادی از آن سر نمی آید

فریاد منم از این سر به آن سر نمیرسد

آه از این سر وای به آن سر


بوی چسبناک تنهایی گرفته ام

کلید درب های روشنی شکسته

پرسه در خلوت سکوت میزنم

من اینجا مانده ام .درمانده ام


این دوست وفادار از من خسته

من هم بریده ام از سکوتش

من وسوسه یک رابطه میخواهم

من فریاد بی حد آرزو میکنم


از آن سر یک سایه میبینم

قدش. قد تو نیست

اما شاید مهربان باشد

به تنم خنکای همراهی بدهد

 

                                     ابر (فرزاد)

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 17:26  توسط ابر  | 



های فلانی!!!!
زمستان است
برف امد
سرد شد

شومینه میسوزد
چای عصزانه اماده
به خدا هنوز
صندلیت خالیست

ابر(فرزاد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1392ساعت 9:42  توسط ابر  | 



امسال زمستان برف بارید
بر شهر پر آشوب برف بارید
ز گرمای عشق خبری نیست
آسمان این را دانسنت و برف بارید

سرد است و ساکت در این دیار برف باریده
زمخت و بی احساس خیابانهای برف باریده
دست ها پاها سرها و دل ها همه شکسته
در این زمستان_سوزناک_ سرد_برف باریده

ابر(فرزاد)

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 11:0  توسط ابر  | 



دلم سفري دور ميخواهد

به دشتي سر سبز

تفاهمي مطلق با سكوت

سكوتي پر شده با صداي ساره

ميخواهم سم زندگي را بشويم

در چشمه آبي زلال

به تنم بمالم اميد را

اميدي كه نه مغشوش باشد نه كاذب

به هنگامه سفر عريان ميروم

نميخواهم خسته زنجير ها شوم

كاش شود روح باكره اي نصيبم شود

و منكوبم كند به شوكران مرگ

ابر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392ساعت 1:7  توسط ابر  | 



سحر گاهي بود

بانو خورشيد با ناز

از پشت كوه سرك مي كشيد

شبنم قلقلك ميداد 

برگ گل  حياط را

صداي گنجشكك اشي مشي مي امد

پيچك درد زايمان ديشب را داشت

برگي نو، زندگيه نو

و

هوايي كه صاف بود

مثل دل كودك

مثل زلف تو

بعد از بازي نسيم با او

چنان هوا دو نفره و عاشقانه بود

كه خاطرت را صدا كردم

اما آرام

كه حتي خاطرت هم آزرده نشود


ابر(فرزاد)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1392ساعت 16:19  توسط ابر  | 




فصل توت فرنگی که رسید

تو سبد بیاور

من شعر

حال میبینی

آن لوندهای سرخ تن

به سبد_ تو نرسیده

میان لب من و تو

محو میشوند

ابر(فرزاد)

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1392ساعت 9:15  توسط ابر  | 



بـی تو تنهـاییـم را پک می زنم
سیم های عصبیم را شک میزنم

میخواهم ریـه هایـم زنـدگـی را کـم بیـاورد
از شدت درد, فریادی بی صدا را دم بیاورد

شـرعـی ترین خودکـشـی را به جان میخرم 

کوله بار دنیایم هیچ است, با خود آن میبرم


ابر(فرزاد)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1392ساعت 9:2  توسط ابر  | 



تو اين روزاي پر مشغله. كه جمع كردن فكر و يك پيك نيك ياهاش رفتن. خيلي كار سختيه، شايدم كار نشديه .

نشستم تو اتاقم در حالي كه استكان چاييم كنارمه.پنجره رو به باغ رو باز كردم.و به دور دستها نگاه ميكنم.

و پرنده افكارم رو پرواز ميدم به اون دور دورا.

به روزاي كودكي به نوجوني و جووني.

ميخواستم يك جمع و تفريق بزنم ببينم چند به چندم.

باختم؟بردم؟!!!!!!!!!!!!

اما هر چي فكر ميكنم نميدونم به خودم بدهكارم يا طلب كار.!!!!!!!!!!!!!

به اين نتيجه نميرسم كه ايا زندگي ارزش تلاش كردن رو داره يا نه؟

زندگي كه به نفسي بنده و هيچ تعهدي برا آني بعدش نداره ارزش اونو داره كه كلي بايد و نبايد به خودم تحميل كنم.؟!!!!!!!!!!!!!!!!

اخرش هيچ نتيجه اي نگرفتم و پرداختم به روزمرگيام.

به فكر پول برا لاستيك ماشينم كه كهنه شده و بايد تعويض بشه.

به ناهاري كه بايد اماده كنم و بخورم تا قسمت شكموي تنم داد و بيدادش در نياد.

به دعا براي هيئتي كه رفته 5+1 كه شايد كاري كنن تحريم ها برداشته بشه.و تورم بياد پاييد و ارزوني بشه و من بتونم يك ادكلن تام فورد بخرم تا خوشبو بشم.

و درست كردن يك استكان چاي ديگه

و

زندگي شايد همين باشد خوردن چاي لب پنجره بعد از ميراندن سيگاري در ظهري پاييزي


فرزاد

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1392ساعت 13:26  توسط ابر  | 



اینک منم

سرداری شکست خورده

در همه جنگ هایش

نحس_ زندگی

سرمست فتح هایش

با دندان های کریهش

به من پوزخند میزند

مرغ سیاه پرست_شب نشین

می خرامد بر دیواره روحم

با ساز  ناکوک_شومش

همه حجم لحظه هایم را پرمیکند

چه تلخ روزگاری دارم من

ابر

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1392ساعت 8:41  توسط ابر  | 




هق هق
این صدایه که هر شب از اتاقش میاد
بغض میکنه
وقتی که بی هوا, یه جایی نامش میاد
خاطره های لعنتیش
بی تابش میکنه, وقتی دمه صبح خوابش میاد
میدونه جادیه زندگی درازه
شهد انگور و نچشیده, منتظره شرابش بیاد
و
هق هق
این صدایه که هر شب از اتاقش میاد

ابر(فرزاد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1392ساعت 9:0  توسط ابر  | 




رخصت بده پهلوان_ بدبختیها, آیدین
بگذارم در قهوه خانه شور آبی چایی بنوشم
من تازه سی سالم شده
مرا به لشکر پاسبانت اضاف کن
همه کوره های آشویتز را میگیریم
یک صبح تا عصر نه!!تا دمه ظهر فتحش میکنیم
فقط یکی را به پدرم بده
میخواهم شعرهایم را بو بدهد
مثل تخمه های اورهان, شور مزه شود
هر چند می سوزانتشان مثل کتابهایت
سورمه,نه.سورمیلینا را ببوس فتحش کن
که به دارمان که کشند, وقتی مردیم
صنمی در آن جهان نمی بینیم
در آنجا هم کلاغ ها برف برف می کنند

ابر(فرزاد)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت 10:13  توسط ابر  | 



من شبها طواف بیداری کرده ام

با یاد_عشقم خاطره بازی کرده ام

از وقت سحر, آن بانوی مه وش

شرمنده ام که خواب داری کرده ام

ابر(فرزاد)
                                       ...............................................................................
اقا تا حدودی مردنم همچینم که میگن سخت و درد اور نیست.
بزارین قشنگ تشریحش کنم.تو یک لحظه شروع میشه.حس میکنی یک چیزی جابجا شده. کمه. نیازش لازمه.حالا هر چی میتونه باشه,طپش و اکسیزن مهم ترینشونه!!.
بعد بستگی به حالی که توشی داره. اگه مست باشی خندت میگیره.اخه میفهمی که دنیایی که این همه مشروب خوردی که غصه هاش رو برا ساعتی فراموش کنی اینقدر بی ارزشه که به نفسی یا تپشی بنده.
بعد یه چند لحظه ای (این قسمتش خوب نی)درد داری(نترسین). درده کشنده نیست. بعد میری تو حالت خلسه(قسمت خوبش).میبینی چه خبره ها اما هیچ عکس العملی نمیتونی نشون بدی.میبینی که رو یه تخت دارن میبرنت. اولش فکر میکنی اخی که دارن میبرنت جهنم برا همه اون عرق هایی که خوردی شیطنت هایی که کردی. بچه های مردم رو زدی.شیشه حاج داوود اینا رو که شکستی .دخترای مردم رو سر کار گذاشتی چوب تو ماتحتت کن.(اما زود میفهمی نه)چون جهنم که تهویه مطبوع نداره. .تازه حور و پری هم نداره.تازه داشنه باشه هم. حور و پریهاش دماغاشون عملی نیست که.
بعد باز نمیفهمی چی شده و فکر میکنی خدا وقت نداشته محاکمت کنه. دوباره فریزت کردن. تا خدا وقتش آزاد بشه.
اما صبح وقتی با تابش اشعه خورشید که از کر پرده کرکره پنجره بیمارستان بیدار میشی.میفهمی که اثر دارو بیهوشی بوده همش الکیه.
مرگ به این راحتی ها هم نیست.
جواب حاج داوود رو باید همین جا بدی.
همین جا باید سرویست کنن و چو ب و اینا

فرزاد

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1392ساعت 8:21  توسط ابر  | 



چشمان من عادتش شده ببارد
غم و ماتم است, که آنجا خانه دارد
از دولت_این زمان نا آرام
جز نهال حسرت چه بکارد؟

این تن فرسوده که زق زق میکند
فاحشه ای شده که بازاری ندارد
شرم به این روزگار بی سیرت
که هیچ عاشقی تاب_ معشوق بیمار ندارد

دروغ است دلداگیه این مردمان
که اینجا ,جز ریا. کسی بازاری ندارد
در شهر دلم, هیچ شور و غوغایی نیست
که عاشقی هم, دیگر این روزها. دنیایی ندارد
ابر
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392ساعت 11:44  توسط ابر  | 



رفته م  از خیال همه

پامو,جامو, یادو

همه چیم و. برداشتم از همه


تو دلم  هیچ به هیچه

قصه یه . یکی بود یکی نبوده

یکی بوده ,یکی نبوده؟!!!

نه نبوده نبوده.


ابر





+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1392ساعت 10:23  توسط ابر  | 



دور دیوار دلم دیوار که نه, پرچین می چینم

که هر که خواست ببیند

چه مملکت پر آشوبی دارم  من


ابر

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1392ساعت 10:18  توسط ابر  |