X
تبلیغات
روزای ابری



تو چشم خیس میکنی و

منم که می بارم

تو ظلم میکنی و

منم که برج گناه می سازم


تو مست میکنی و

منم که تن به شلاق می دهم

سهم تو ای نازنین, همه خنده و شادی

منم که راحتی را طلاق می دهم


تو ظریفی چو آیینه

منم که میشکنم ازسنگ روزگار

تو خود گل به اندامت باشد

منم که باید بسوزم از سوز خار

ابر

ابر نوشت: برا خودمون مردا




+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 9:47  توسط ابر  | 



زندگیم شده پر از چیزایی که عذابم میدن.

کارای بدی که کردم .مثه یه ارتش منظم. جلو چشم_ وجدانم رزه میرن.

و خوبیام و مهربونیام انگار از سرزمین ذهنم بار سفر بستن.و هیچ کمکی بهم نمیکنن.

کاش میشد خودم هم با اونا همسفر میشدم و  کسی دیگه نمیتونست نشونی ازم بگیره.

هر روز غروب که میشه میرم یه جای خلوت سر یه تپه. و از اون بالا ادمایی که به اندازه یک مورچه هستن رو میبینم.

و واقعا احساس میکنم اونا مثه یه  گله مورچه هستن که فقط تو فکر اذوقه زمستونشون هستن.

 و هیچ فکر دیگه ای جز سیر کردن شکمشون ندارن.

و شاید هم کار درست رو اونا میکنن. 

اونقدر این روزا فکر میکنم و به هر چیزی گیر میدم .

که ذهنم هم عاصی شده از دستم.

راستی این روزا خوراکم شده شعر و باز شعر و باز شعر.

فروغ رو  نشخوار میکنم . و با کلمه کلمش کشتی میگیرم. اصلا شدید باهاش درگیرم.

و برزخی سرد برایم در این فصل گرما در راه است.

و امید,!!!!!!!!. واژه ای گم شده در فرهنگ لغت من.

کاش مورچه ای بشوم در پی رزق زمستانم یا کلاغی قار قاری بر سر درختی سوزنی.

و یا شاید سنگی بر لب ساحل رودی پر خروش.




+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 14:33  توسط ابر  | 



من اگر حضرت آدم هم بودم

در هوای تو, با حوا نمی آسودم

من خودم را اسماعیل عشقت کرده ام

ای خلیل مهربانی , به تو عادت کرده ام

عصای موسی, عشقم به تو را ,نیم نمی کند

دلم از جنگ با مارهای فرعون, بیم نمی کند

بی گمان تو خود_ نفس پاک خدایی

فرزند او.عشق من.از بدی جدایی


ابر (فرزاد)
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 10:2  توسط ابر  | 



باور ندارم این منم

کلاغی سیاه ,در زمستانی کبود

سر کاجی بلند

ته باغی سوت و کور


پرنده آرزویم گنجشکی کوچک بود

لب حوض نقاشی_ زندگی

اما برف_ خستگی

بالم را شکست


چه آسان شوکران تلخ_ روزگار

به کامم جاری شد

و اینک,من کلاغی یخ زده ام

 سر کاجی بلند

ابر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 11:49  توسط ابر  | 



رفته ای اما دلم دلتنگت نیست
سایه خیالت در اینجا سر نمی دواند
پر از خاطرات شومیم
روزهای کلنجار
شب های سکوت

خسته از تکرار
از ما بودن عاصی
هر یک در پی من بودن.

بیا دیگر حرفی از همراهی نزنیم
قاصدک رویا هامان را, هر یک به سویی بفرستیم
راه منو تو, یکی نیست.
ابر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 17:43  توسط ابر  | 



از آن روز ها که میپنداشتم زندگی لبخندیست با بوی مهربانی

یا شاید رازیست با بوی خدا سالها میگذرد

حالا منه خسته ,خاکستری,حیران,همیشه مست بی هدف

مانده ام که چرا مانده ام؟

همه فانوس های امید شکسته

پایم پر از جای زخم های, راه این بی ثمر زندگی

 در سرم غوغاییست

بازار وهم های تیره, داغ است

در دهه سومم چین ها بر پیشانیم پرچین زده اند

راه نمیدهند هیچ فکر جدیدی را

چراها احاطه ام کرده اند؟

جوابی نیست در هیچ قانونی

هر کودکی که به دنیا میاید

من از او بیزارم

کاش تکرار نسل ها متوقف شود

درب گورستان را باز کنید

من از سفری تاریک میایم

خدا را می خواهم

در زیر سنگ قبری سیاه

کلی جواب طلب کارم

ابر


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392ساعت 9:43  توسط ابر  | 



بی قرارت می کنم؟
وقتی نگاهت می کنم؟
می_دیده ات را ,که بالا می برم
آیا خرابت می کنم؟
گم, که در جنگل موهایت می شوم.
تو را میگویم.تو.بی پناهت می کنم؟
دست داغت را, که مهمان دستم می کنم
می اندیشی, وام دارت می کنم؟
غزل که میگویم برای صداقت صدایت
در خیالت, که آیا؟ هوایت می کنم؟
هر چه هست در عالم من .توست
می پنداری, از خود جدایت می کنم؟!!!
ابر
.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 8:29  توسط ابر  | 



مست میگذرم از لحظه های بی تو

هشیاری را میگذارم فقط برای تو

آنچه میشود را بایگانی میکنم

که دفتر عمرم باز است فقط برای تو

در شبی که با خاطرت خاطره بازی میکنم

پیک ها پیاپی پر و خالی میشود برای تو

دیده خمار میکنی. لب غنچه ,بغل باز

نگاه, بوسه و بازی بغل را نگه میدارم برای تو.

ابر

...................................

ابر نوشت:یک عاشقانه قدیمی.


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 8:24  توسط ابر  | 



این موها که میبینی سپید گشته

....جای زخم خنجر روزگار است

شبی خوابیدم صبح که برخاستم

دیدم در اسیاب زندگی چرخیده ام.

ابر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 12:33  توسط ابر  | 



نه سلامت نه جوابت 

نه ته مانده جامت

نه ان حال خرابت

نه ان بوی شرابت

..

نه یک بار که صد بار

بگویم من به تکرار

ندارم طاقت_ این بار

برو از پیشم مرا بگذار

..

ابر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 9:29  توسط ابر  | 



خالق یک رویا
عاشق .عاشق . عاشق
گلو درد از تکرار عشق!
نه تکرار واژه
پیرهن های پاره
تجربه های زیاد
موهای به آسیاب نرفته سپید
وحشت از شکستن چرخ
وزنی که گم شده
در میان بازی شاعر و قلم
نکته را بگیر
_عاشق نشو_

ابر

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1391ساعت 16:59  توسط ابر  | 




آسمان ابری است و فصل سرما
تگرگ سخت می بارد بر سر ما
از آن فصلی که رفتی یک گذشته
دو سه ماهی از اون تاریخ رفته
هوا و شوق مدرسه از سر پریده
صدای زنگ ساعت خوابم رو دریده

دیگه چوب ناظم دردی نداره

کلاس ریاضی سر دردی نداره
بخاری نفتیه بد بو. اون وسط رو یادت هست؟
روش دستامون را گرم میکردیم خاطرت هست؟
یک روز یکیشون. یک جایی عصیان کرده
دل و خونه مردم یک شهر رو ویران کرده
گفتم یک نامه بدم یک وقت نگی فراموشم کردی
مثل آتیشی که آب ریختن روش خاموشم کردی
تو هم باید گاهی  اندازه یادی یادم بکنی
با سلامی حتی از دور که باشه شادم بکنی
                       
                                     ابر

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1391ساعت 8:1  توسط ابر  | 



برو دیگر تو آنی که باید نیستی.نیستی

تو انسان که نه .چیستی؟ چیستی؟
تو را رویایی شیرین در دلم داشتم
دیگر آن هم نیستی . کیستی؟کیستی؟

به رسم ادب .به پاس قدیم .جواب دادم سلامت را
بی تعارف. بعد از این نمیخواهم بشنوم. صدایت را
تو را روزی عاشق بودم. جان شیرین میخواندم
از در که برون رفتی .پشتت. بیرون کردم حتی هوایت را

دیگر نامم را نبر . نگو مرا دیده ای
پیش دوستان قدیم. نگو با من بوده ای
کاش آن زمان هیچ ناید در خاطرم
که یادم آید تو در برم آسوده ای
ابر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1391ساعت 8:25  توسط ابر  | 



مرا با عشق ممنوعه در برت پذیر

بیا داستانی بسازیم بی نظیر

در مهر تو به من هیچ بندی نیست

در کشته عشقت شدن رنجی نیست
.
در خاطر شیرینت به اندازه یادی جایم باشد

گر اشارتی دهی میجنگم شاید نایم باشد

                                                       ابر

.............................................................................

ابر نوشت:رویا را شبی بال و پر دادم و با او پرواز کردم تا اوج خیال . 

خیالت هم خیالم را خیالاتی میکند

چه عشق بازی ها که در محضر خدا کردیم آن شب.


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1391ساعت 9:37  توسط ابر  | 




در غروبی زمستانی

سرد و تاریک
بغض آسمان شکسته
جوی آبی باریک

در کوچه باغ رابطه ها
شبگردی با تنهایی خیس
گم شده میان خاطره ها
میزند مار سکوت ش نیش

هو هو ی باد
خاطرش ناشاد
بوی چسبناک تنهایی
معشوق در یاد
.
برق آسمان
 روشنایی ظالم
ترس گنجشک
از بی رحمی ناظم

 شبگرد میرفت سر در گریبان
تا آخر همه کوچه های بی کسی
میرفت و میرفت و میرفت
تا بیابد در این زمستان هم نفسی
                                                        ابر(فرزاد)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت 11:15  توسط ابر  |