
پرنیان یادت سروری میکند
در میان هجوم خاطره ها
غایب بزرگ این روزهایی
همه وجودم تمنای توست
بیمارب لاعلاج تنهایی گرفته ام
یادت که میاید تب میکنم
چشمانم بارانی میشود
اما سرابی نصیب دلم میشود
پرنیان ابری
من خود_ تاریکیم
در این گرد_ روزگار
من_ متفکر را در گوشه ای ببین!!
پرنده_ذهن بیمارم کلاغ
با گاو_سیاه مزرعه همزادم
مغز را با عفونت بینیم فین کرده ام
آتش جستجویم خاموش
رود ذهن سیالم فاضلاب
دلالان مفت داده اند راه را
اگر نمیدانی چه میگویم
با گله گوسفند همراه شو
بس است. آبشخورم کو؟
ابر
که اتش زبانم را خاموش کنم
ابر
هفت شهر عشق را عطار گشت؛ ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
ابر نوشت:چقدر من استاد رو دوست دارم خدااااااااااااااااااااااااا.
بیایید قدر استاد شجریان رو بیشتر بدونیم و
این شعر رو هر چند ناقابل و در مقابل استاد کم ارزش تقدیم میکنم به ایشان دستشان را از راه دور میبوسم
ورق میزنم دفتر روزهایم را
هر برگی که تو در آن باشی میگذارمباقی را پاره میکنم
چه دفتر کم برگی دارم من
اسمت را میگذارم رویا
با یادت خیال را تار و پود میکنم
ژاکتی به رنگ اشنایی آغاز میشود
رج به رج در آن خاطره میکارم
ابر
تقدیم به حوای زندگیم . که جانم فدای او
تو حوا باش مرا هوایی کن
گرفتارم به درد بی جایی کن
بهشت وحوریهایش هیچ
تو بیا بر دلم خدایی کن
ابر
قلعه ای به رنگ سیاه
دیوارهای قطور
و برجهای بلند
زندان دلم شده
در ته دهلیزی تاریک
اتاقکی سرد ونمور
خوابگاه تنهاییم
و تنها دلخوشی من
ساعتی از روز
که نوری با سه خط در آن
به کف اتاقک میافتد
چه دلخوشی خوفناکی!!!!!!
ابر
بادبادک سبزمان را یادت هست
چرت ولی_ آسمان را پاره کرد
داد زد:
اینجا زمستان است
در این فصل سبزی نجویید
راه چشمه شادی را نپویید
از آزادی هم هیچ نگویید
و آن روزها رفتند
روزهای شاد روزهای سبز
این روزها آمدند
روزهای غم روزهای پشت میله
ابر

دست به کاری میزنم
بغض را از حرفهایم پاک میکنم
میخواهم واضح باشد فریادم
تا آن دور شنوا
یا این کر سمعک به گوش
بی پرده بفهمد چه میگویم
مست میکنم
سیگار نشخوار میکنم
دودش را حلقه ای نقاشی میکنم
داد میزنم
فحش میدهم
عمدا با خودکار تالاسمی مینویسم
تا وسط کشتی منو برگ جانش در اید
این هم بهانه
برای رکیک ترین کلمات ذهنم
ابر

بیا دیگر حرفی نزنیم
نه از سر راستی دادی بزنیم
نه به صداقت رجوعی بکنیم
خاموش و گنگ
راه تاریکمان را برویم
آنقدر بی صدا
که سنگی هم از زیر پایمان نلغزد
بیا همه حس هامان را بکشیم
بعد به قتل هامان اعتراف کنیم
حبس خود خواسته
حکم هم بدهیم به تن هامان
باید .باید با هم بمانید
ابر
یه سال دیگه هم از عمر تموم شد
با خودمون چیکار کردیم یا نکردیم به خودمون مربوطه. اما باید به تاثیراتی که رو زندگی بقیه گذاشتیم فکر کنیم
و اگه اون تاثیرات بد بوده سعی کنیم دیگه اون اشتباهات رو تکرار نکنیم.
و هر کس به اندازه خودش باید تلاش کنه که محیط اطرافش و ادماش را به سوی اینده بهتر رهنمون کنه.
و به نظر من فقط من(به فقط منش توجه کنید)
اونقد وقت نداریم که بک سال دیگه هم چیزای رو که دوست نداریم و دور برمون رو پر کرده رو تحمل کنیم.پس هر چی رو دوست ندارید و آزارتون میده رو بریزید دور.
اصل اینه..............فقط یک بار زندگی میکنیم..................
....................................................................................................................
آرزوم هم برا همه اینه.
هر آرزویه از خدا خواستین همون نصیبتون بشه.
آخر نوشت:ابر یه تیکه هواست که فشار هوا و یه کم آب باعث میشه قابل دیدن باشه.و تا هوا باشه یه ذره ابم باشه اونم هست.پس یه ذره هوام رو داشته باشین یه ذره اشکم قاطی هواهه کنین منو همیشه دارین.
پس منم هستم تا اخر دنیا.
باز هم صندلی های با هم بودنمان خالیست
باز هم ابری در آسمان سرگردان است
داستان باورها داستان عجیبیست
یکی از نا باوری به باور میرسد
یکی همه باورهایش یک شبه نا باور میشود
یکی میخواد باور کن هایش را باور کنند
یکی شنیدن باورم کن برایش عذاب میشود
قصه ایست قصه باورها
................................
ایر نوشت:هیچوقت به کسی تا واقعا باورش نکردیم نگیم باورش کردیم چون اونم باور میکنه و با باوراش یه قصر خیالی میسازه و اگه بفهمه که واقعا باورش نکردیم ستونای قصرش میشکنه و قصر خیالش رو سرش خراب میشه و زیر سقف آرزوهاش مدفون میشه و (حالا کو تا کمک های بین المللی برسه که میرسه و زنده میمونه).کسی که اینطور زجری رو تحمل کنه درد معنیش رو از دست میده.و کسی که معنی درد رو ندونه هیچ باوری رو باور نمیکنه.و کسی که باوری رو باور نداشته باشه میشه یه بی احساس.
................................................................
مرخصی نوشت:یه مدت میخوام برم مسافرت تو خودم.کلی با خودم حال کنم.شما هم به جای اینکه خودتون رو آواره این شهر و اون شهر کنیین در خونتون رو ببندین و بشینین به خودتون فکر کنین.
یه دنیا شادی و خوشی آرزوی ابر واسه همه زمینیای عزیز.
تا سالی دیگر زمستانی دیگر و اومدن ابری نو.
فعلا بوس بای

تلخی من دامنگیر است
به کنارم نیایید
آتش من خرمن سوز است
به گدازم مهمان نشوید
مهربانی من را دزدیده اند
شریک این تاراج نشوید
بریده ام از همه کس
گره به کارم نزنید
و
در آخر
من صداقتم را در کودکی جا نهاده ام
از من راستی نخواهید
ابر
.
خداحافظ بانوی داستان من.
اری داستان من. من با سووشون تو با ادمهایش زندگی کردم.
با زری حرص خوردم عاشق شدم. طاعون دیدم مرگ دیدم. من پا به پای خسرو بزرگ شدم. روزی که یوسف راکشتی من هم داغدار شدم انگار پدر خودم را کشته بودند.من همه شهرم را با خاطره داستان تو میگردم.
فوت بزرگ بانوی ادبیات سیمین دانشور را به تمامی دوستان تسلیت میگویم.
«سووشون» را بیتردید باید یکی از پنج انگشت دانست و نه حتی ۱۰ انگشت دستان نحیف ادبیات معاصر ما. اما جزیره سرگردانی و ساربان سرگردان. باید خواند آنها را؛ همین!

بر کرانه کویر چشمه ای جوشیده
بوی آبادی می آید
در ده همهمه ایست
راه آب باز میکنند
جوب ها پاک میکنند
بیل ها تعمیر میکنند
گذر آب از کوچه باغهای خشکیده
چه صدایی دارد آب
بازی برگ پاییزی با او
چه نوایی دارد آب
چشم من از این همه شادی جوشش دارد
قطره ای اشک اگر باشد رویش دارد
مینشینم سر سنگی بر راهش
عاشقی بر سر چشمه رسدن کوشش دارد
مردم این ده مست آبند
شادند و ترانه میخوانند
مردم این ده همچو آبند
قصه جاری بودن را میدانند
ابر اصلی
.......................................................................................
یادآور نوشت:بعضی آدما تو زندگی ماها خیلی تاثیر میذارن.تو رفتارمون کردارمون و افکارمون.دکتر شریعتی یکی از اوناست.متاسفانه علاقه به شریعتی داشتن و اسمش رو آوردن شده اسباب کلاس گذاشتن.میبینی طرف میگه من عاشق شریعتیم و اله و بله . بعد میگی خوب کدوم کتابش رو خوندی کپ میکنه میگه چند تایی اما اسمش یادم نیست
اخه تویه که اسم کتاب یادت نیست چطور درس گرفتی از اون.حالا کاری نداریم
شریعتی یه جا میگه کاش علی (ع) شناخته نشده بود تا اینجور بد شناخته شده.حالا من میگم کاش علی(شریعتی) رو ابزار کلاس گذاشتن نکنیم و یه ذره به افکارش و حرفاش فکر کنیم.
به همه پیشنهاد میکنم کتاب کویر دکتر رو بخونن.

بگذار سر بروی آن صورتی سرخ بگذارم ..... دستانم را همبازی تاب موهایت میکنی؟
یک دیوان عاشقانه از بر میکنم.....................شعرهایم را مهمان گوشواره هایت میکنی؟
با تنی تب آلود و گر گرفته میایم................تا صبح خوابیدن کنارم را شهامت میکنی؟
تشنه آن سرخ آتش دارم.................................مرا مهمان بوسیدن لبهایت میکنی؟
من آرزوی بستری گرم با خدا را دارم........کافر میشوی این را جسارت میکنی؟
در این شب داغ پر عطش.............................قانون عشق بازی را رعایت میکنی؟
بگذار سر بروی آن صورتی سرخ بگذارم...تو مهربان میشوی؟این را کرامت میکنی؟
ابر.....
.................................................
ابر:خبری نیست هر چه هست همین جاست.
حال من خوب است..اما تو باور نکن



